تبليغاتX
سامه کتابخانه مجازی رمان و داستان - شعر عاشقانه


طوفان  خشم

شبها نشستم درکمین دیـــــــــــــدم نگار نازنین

طوفان خشمش درزمین گاهی چنان گاهی چنین

ازباغ می کـــــــــــــردم گذر  دیدم تورا باردیگر

آتش زدی اندرجـــــــگر  من سوختم سویم ببین

خــــــــالـــــــــق تورا شاد آفرید آزاد آزاد افرید

آن کس که نقشت را کشید گفتم هــزاران آفرین

سرگشته وحیــــــران شدم بسیارسرگردان شدم

من روزو شب دنبال تو ای ماه روی دل نیشین

هستم تو رامــن مشتری داری بدست انگشتری

انگشترت زیــــبـا بود دارد عـــــجب نقش ونگین

ای گل تو آزارم مـده باتیغ خــــــــود خارم مده

اشک شرربارم مده  گــفتم تویی خـــــــلد برین

"ظاهر؛ موسوی" تابکـــی داری فغان مانند نی

باده بنوش ازجام وی آتش گرفت این سرزمین

سیدظاهرموسوی


+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:56 |