تبليغاتX
سامه کتابخانه مجازی رمان و داستان
این وبلاگ با همه تبادل لینک میکند

اگه مايل به تبادل لينک با ما هستي لطفا منو با نام (رمان عاشقانه)لينک کن بعد خبر بده تا لينکت کنم.باتشکر


www.isamme.ir
+ نوشته شده توسط مهرزاد در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 17:49 |

به عشق پاک تو  سوگند می خورم  آری

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

چقدر خسته و بی روح و  زرد می گذرند

به پیش چشم  من  این  روزهای تکراری

ببین چگونه  زمین گیر  گشته ام  بی تو

ز بس می وزد   از   هر   طرف  گرفتاری

اسیر   تیره   شب  بی پناهی  و  دردم

بدون   تو   منم   و   این  کویر   بیزار ی

بیا   مرا   به    نسیم   تبسمی   دریاب

تویی  که  از  گل  و عطر بهار سرشاری

تمام  باغ  دلم  پر  شکوفه  خواهد  شد

اگر   که   سبز   نگاهت  مرا  کند  یاری

تو شاه بیت  غزلهای  ناب  من  هستی

و  صادقانه   بگویم  قسم  به  چشمانت

هنوز  هم   به   امید  تو   زنده ام   اری

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 16:7 |

کابوس نیست

با دستانی سبز

ایستاده

باید رفت

تنها ...

به کجا...

باد پیراهن سبزش را به رقص می خواند

باد... باد... باد...

این زاده سیاه شب

روی ان شراب کهنه میرقصد

-پیچک تنت بوی خاک میدهد

...کابوس نیست

...باید... ب...ر...و....م

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 16:3 |

آه ای ابر بهاری مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن


این گران باری که بر دل می برم

هم تو می دانی چه مشکل می بریم


هستی ام در پای آن سرمست رفت

آه ای یاران دلم از دست رفت


انتهای هرچه رسوایی منم

عاشق شب های تنهایی منم


بارهابا لاله صحبت کرده ام

بارها با ماه خلوت کرده ام


فکر من از آسمان آبی تر است

روح من با عشق عنابی تر است


من سر هر کوچه یاهو میزدم

پیش پای عشق زانو میزدم


آه!آه!ای شاعران نسترن

گل به گل داغ است کتف شعر من


با جدایی خو گرفتن مشکل است

از شقایق رو گرفتن مشکل است


او شبی آمد ... مرا دیوانه کرد

او مرا یک باغ بی پروانه کرد


شوخ چشمست و دلم در بند اوست

هرچه هست از چشم پرنیرنگ اوست


دل مرید کیش اشراقیش شد

دل اسیر ایها الساقیش شد


او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساسات نزدیک سبز بلبل است


او که با آیینه ها مانوس بود

چشم او یک کاسه اقیانوس بود


در نگاهش آسمانی راز داشت

کهکشان در کهکشان اعجاز داشت


آمد از نه توی جنگل راز

آمد از آنسوی پرچین نیاز


آمد از دردش پرم کرد و گذشت

در وفا سیلی خورم کرد و گذشت


مثل شمع بزمی آبم کرد و رفت

عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت


این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم

 

ای دلم...زهر جدایی را بخور

چوب عمری باوفایی را بخور


 

ای دلم ...دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت


من که گفتم این بهار افسرده نیست

من که گفتم این پرستو مرده نیست


وه...عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 16:0 |
چشمانم را به آسمان بدوز.
می دانم که وجود پاک تو در آسمان هاست
می خواهم در پاکی وجودت سهیم باشم

چشمانم را به آن چشمان آبی دلربا پیوند بزن
شاید که توانستم برق چشمان پاکت را درک کنم!

 چشمانم را به آسمان بدوز
نه به این آسمان مادی
که آبی آن به سیاهی و تیرگی گناه عاشقان بی وفا مبدل گشته

چشمان من در انتظار آن آسمانی ست که پاکی وجود تو آن را آسمان نامید!

چشمانم را به آسمان بدوز
تویی که وجود پاکت در آنجا ست

و من می دانم
که اگر تو را ببینم چشمانم دیگر به ناپاکی نمی افتد.
و من از هم اکنون تمرین وفا داری می کنم.

تمرین وفاداری
تمرین عاشق شدن
عاشق بودن

تمرین ماندن و سوختن
و آخر جان می دهم
شاید که چشمانم دوخته شود به پاکی وجود تو!

فقط این را بدان:

«دوستت دارم آسمانم!»

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:59 |
چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از ... هزاره های ِ دور....... آمدی ..
درین درازنای ِ خون فشان .....
به هر قدم
!.. نشان ِ نقش ِ پای ِ  تست !!!!
درین دُرُشتناک ِ .. دیولاخ !!!
ز هر طرف ...  طنین ِ گام های ِ استوار ِ توست  !!!
بلند و پست ِ این ... گشاده دامگاه ِ .. ننگ و نام ....
به خون نوشته !...  نامه ی ِ وفای ِ تست !!...

چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:58 |
دیریست!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ اتش و خون دارد این زمان
هنگام رهایی لبها و دست ها
عصیان زندگی است
...........
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
.............
دیریست!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است

زودست !

نرسیدست کاروان ...

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو،
عشق من ....

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:58 |


طوفان  خشم

شبها نشستم درکمین دیـــــــــــــدم نگار نازنین

طوفان خشمش درزمین گاهی چنان گاهی چنین

ازباغ می کـــــــــــــردم گذر  دیدم تورا باردیگر

آتش زدی اندرجـــــــگر  من سوختم سویم ببین

خــــــــالـــــــــق تورا شاد آفرید آزاد آزاد افرید

آن کس که نقشت را کشید گفتم هــزاران آفرین

سرگشته وحیــــــران شدم بسیارسرگردان شدم

من روزو شب دنبال تو ای ماه روی دل نیشین

هستم تو رامــن مشتری داری بدست انگشتری

انگشترت زیــــبـا بود دارد عـــــجب نقش ونگین

ای گل تو آزارم مـده باتیغ خــــــــود خارم مده

اشک شرربارم مده  گــفتم تویی خـــــــلد برین

"ظاهر؛ موسوی" تابکـــی داری فغان مانند نی

باده بنوش ازجام وی آتش گرفت این سرزمین

سیدظاهرموسوی


+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:56 |

   عشق و نفرت

 

توبگو تو زندگیت من دیگه چکار نکردم

که فقط دوریه دستات شد نصیبه دسته سردم

تو نبودت غم و غصه , ماتموتجربه کردم

این روزا می گذره اما عادتت رو ترک نکردم

هرکی چشمامو میبینه میگه بسته جدایی

میگن اون رفته از اینجا بهت میگن که بی وفایی

تا بهم نگی تو دیگه باورم نمیشه

خب میگن عشقت از اینجا واسه ی اون یکی رفته

باورش برام عجیبه خب بزرگترین شکسته

دیگه سعی من بر اینه که تورو کنم فراموش

شمع عشقت توی قلبم وقتشه خب بشه خاموش

اما خب هرگز نمیشه برامن که خیلی سخته

تو بگو چجور تونستی شبونه بری تمام شه

بینمون هرچی که بوده واسه دیگری حروم شه

اشک و چشمامو ندیدی اشک چشمامم تموم شد

اون که دستش میگرفتی دیگه رسوای جهان شد

با تمومه عشق و نفرت من دیگه میرم از اینجا

تو دلت هرجا خوشه باش توبمون بمون همونجا

 

                                           شاعر : میلاد جان محمدی

+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:55 |
به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که
میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم ، تا
اینکه یک روز اون اتفاق افتاد …
حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب
...داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم
تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی ای...ن بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش
را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت
نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت
کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام
عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت
نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت
بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز
باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
+ نوشته شده توسط مهرزاد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:54 |